مصحح متون پزشکی کهن

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اسماعیل جرجانى» ثبت شده است

گزارش پیوندى سى ساله از ارتباط با اغراض الطبیه

گزارش پیوندى سى ساله از ارتباط با اغراض الطبیه

  1. در دهه شصت و به تقریب سال 1365ش که در تهران دانشجوى دندانپزشکى بودم روزى در نمایشگاه کتاب تالار ابوریحان بیرونى دانشگاه شهید بهشتى، نسخه عکسى برگردان اغراض الطبیه اسماعیل جرجانى چاپ بنیاد فرهنگ ایران را دیدم که تاریخ انتشار 1345ش داشت. برچسب قیمت مبلغ هفتصد بود. مى‌پنداشتم هفتصد تومان است. هفت عدد صد تومانى شمردم و تحویل دادم. فروشنده کتاب خطاب به من گفت مگر پولت زیادى کرده است؟ بهاى آن هفتاد تومان است! باور نمى‌کردم. زیرا قطع کتاب رحلى بود و کاغذهایى ضخیم و دو رنگ چاپ و صحافى محکمى داشت که نشان بنیاد فرهنگ آن هم در قلمرو متون کهن و بیست سال پیشینه چاپى ارزش آن را مى‌افزود. به هر روى دیدن اتفاقى و قیمت مناسب و برگرداندن پول اضافى و نام ابوریحان بیرونى را به شگون نیک گرفتم که خوشبختانه تاکنون طى سى ساله گذشته بخشى از سرنوشت من با آن پیوند خورده است. وقتى ماوقع را به برخى از دوستان اهل کتاب گفتم درباره بهاى آن به دروغ نسبتم دادند. شاید حق داشتند زیرا مدتى بعد وقتى نسخه‌اى از آن را در بخش کتابفروشى کتابخانه مرعشى نجفى قم دیدم قیمت پانزده هزار تومان یعنى حدود دویست و دو برابر بر آن نهاده بودند.
  2. چون دانشجوى ادبیات فارسى نبودم در آغاز نمى‌توانستم بهره‌ورى کاملى از متن داشته باشم امّا چون در زمان تعطیلى دانشگاهها آموزه‌هاى علوم قدیمه همچون جامع‌المقدمات، سیوطى، مغنى‌اللبیب و جامع‌الشواهد اردکانى را با کتابهاى نوع چاپ سنگى قاجارى‌اش را داشتم کمکى شده بود تا از این پزشکى‌نامه کهن نیز رمنده نبوده باشم. براى ارتباط بیشتر با متن و پس از مدتى ورزیدگى با الابنیه عن حقایق الادویه و هدایة‌المتعلمین فی الطب در فاصله سالهاى 1369ـ1371ش که کتاب اخیر فاقد تمایز میان چهار حرف فارسى با مشابه آن در عربى بود، دست به کار استنساخ اغراض الطبیه شدم تا شاید مبانى طبّ قدیم را بهتر دریابم. اینکه انصافاً خوانش مکرّر هدایه پیش از این کتابت برایم مشق خوبى شده و درى از ابواب بسته دشواریها برایم گشوده گشته بود. البته حکایت فارابى و ابن‌سینا در خوانش چهل تا یکصد بار مابعدالطبیعه ارسطو را خوانده و از آن الهام گرفته بودم. زیرا همچون آنان بى استاد مانده بودم. در دانشگاههاى جدید و مدارس قدیمه مرشدى نیافته بودم که در این راه از او یارى بگیرم.
  3. سرانجام سال 1376ش حروفنگارى آن را به قصد انتشار ویراسته‌اش انجام دادم. جوان‌تر بودم و مى‌پنداشتم مى‌توان به سادگى از پس آن برآمد. اما با آنکه چند چاپ عکسى و حروفى از ذخیره خوارزمشاهى و خفى علایى جرجانى را پیش رو داشتم و از آنها بهره مى‌گرفتم، نیرویى نهانى مرا به درنگ وامى‌داشت که بهتر است آن را به شتاب منتشر نکنم. با این همه، پیش از این زمان چون این کندى و تأمل به پختگى مفاهیم ذهنى‌ام مى‌افزود بنابراین تصمیم گرفتم شمار بیشترى مخطوطات را ببینم و بهینه‌ترینشان را کتابت کنم. از خرداد 1374ش استنساخ اولیه تشریح بدن انسان را آغاز کردم که طى چهار شب در ساعات پایانى اوقات کارى سرانجام ختم شد. در همان ماه استنساخ بیان الطب حبیش تفلیسى سده ششمى را آغاز کردم که اتمام نهایى تا اسفندماه آن سال به طور انجامید. البته کتاب اخیر بارها به شکل متقابل با دوستانم در محل کار دوگانه‌خوانى مى‌شد. طى همین سال درسهاى بزرگى آموختم. اینکه راز کامیابى قدما در تمدن ایرانى و اسلامى این بوده که عطف به نبود دستگاه‌هاى تکثیرى از جمله چاپ، به ناچار ناگزیر بوده‌اند دروس استاد را منظمآ با دست بنویسند و براى رفع نیاز از روى درسنامه‌ها و کمک‌درسى‌شان از آنها رونویسى کنند. منطقآ این کار با قلم و دوات و کاغذ کمیاب و گرانبها انجام مى‌شده که در روند آن فرصت تأمّل و همسنجى ذهنى با آنچه مى‌نوشته‌اند نیز داشته بوده‌اند. نگارنده این سطور در این سالها به تبعیت از پیشینیان گاه تصمیم مى‌گرفت هر سه تا چهار کلمه را که مى‌نویسد قلم را کنار بگذارد تا معادل کار قدما باشد که ناگزیر بوده‌اند با تمام شدن مرکب، قلم را دیگرباره در مرکب‌دان جاى دهند و به سر خویش بازآیند. نتیجه‌اش البته شگفت بود که آشکاراحس مى‌کردم چه روش کارآمدى است. شاید بتوان گفت کتابهاى چاپى و رایانه‌اى امروز همچون خودروهاى امروزى است. گرچه سرعت و شکوه ظاهرى بیشترى دارد امّا لذت کامجویى از دستاوردهاى طبیعت در میان انبوهى از آهن شیشه و لاستیک و پلاستیک خودرو از میان مى‌رود. سهراب سپهرى حق داشت که به خودکارهاى امروزى لقب نامشروع داده بود. پس چرخه انتشار ویراسته اغراض الطبیه بنده با شکوک فزاینده و روز افزون همچنان به تعویق مى‌افتاد.
  4. بارها دکتر مهدى محقق در نشست و برخاستها از من مى‌خواست وسواس و تعلل را کنار بگذارم و مشترکاً به تصحیح اغراض الطبیه اقدام کنیم. به من گفت متن فاکسیمیلیه بنیاد فرهنگ ایران را حروفنگارى کرده و مى‌تواند در اختیار من قرار دهد. به استاد گفتم خودم نیز چنین کرده‌ام امّا چون مى‌هراسم بدنامى دامانم را بگیرد از برون‌داد آن بر خود مى‌هراسم و مى‌پرهیزم. ایشان هم سکوت مى‌کرد.
  5. نوبتى هم وقتى سخن از ویراسته اغراض الطبیه در میان بود دکتر اکبر ایرانى هم خواست کار با همکارى دکتر مهدى محقق انجام شود تا در مجموعه انتشارات میراث مکتوب منتشر شود. این روند نیز نتیجه‌اى عینى و عملى نداشت.
  6. در میان این سالها با مراجعه به کتابخانه‌هاى خطى و از جمله دانشگاه تهران و البته پس از فرآیندى طولانى و آزاردهنده نسخه‌هاى مورخ 599 و 668 ترکیه را به میانجى استاد محمد روشن مدرس دانشکده هنرهاى زیباى دانشگاه تهران به دست آوردم. البته سالها بعد به لطف متولیان کتابخانه پژوهشگاه علوم انسانى و کتابخانه مجتبى مینوى اصل فیلمهاى ترکیه را به دست آوردم. شمارى دیگر از نسخه‌ها را نیز در کتابخانه‌هاى مختلف همچون مجلس، ملک، سپهسالار، مرعشى نجفى، گلپایگانى، آستان قدس و ملى مى‌دیدم. اما باز هم دلم رضا نمى‌داد که فى‌المثل بر پایه میکروفیلمهاى سیاه و سفید دهه سى و چهل که به شکل چاپى در اختیارم گذاشته شده بود و ابهام‌ها و پرسش‌ها را از میان نمى‌برد کار را به چاپ بسپارم. نمونه‌وار اینکه عبارت اهل بیت و على آله الطاهرین که از مختصات عصر صفوى از سده دهم به بعد بود در مخطوطه 789ه مرا به این اندیشه وامى‌داشت که متن از دخل و تصرف کاتبان تهى نمانده است. سرانجام دریافتم حدسم درست بوده و نسخه بنیاد فرهنگ کارى نیست کارستان.
  7. نقد ذخیره خوارزمشاهى ویراسته فرهنگستان علوم پزشکى جمهورى اسلامى که در پاییز 1381ش به مناسبت همایش جرجانى در گرگان برگزار شده بود و نسخه‌اى از سوى هم‌ایشان براى بنده ارسال گردیده بود در نشریه نشر دانش تهران در بهار 1382ش به چاپ رسید. خوشبختانه شادروانان ایرج افشار و هوشنگ اعلم و دکتر محمد على موحد نیز این یادداشت را به چشم قبول نگریستند. اینکه تا شوق جرجانى‌پژوهى در اندرونم شعله‌ورتر گردد. چندانکه در متن مقاله نوشته بودم آثار جرجانى و خاصه ذخیره خوارزمشاهى از ابتداى تألیف روندى کند داشته، درنگ‌پذیر بود شادروان دکتر حسن مرندى که مسئول ویراستگى همین نمونه چاپى فرهنگستان بود چند هفته‌اى پس از گرفتن نشانى بنده و تلفن تماس به مرگى ناگهانى درگذشت که باز هم اثبات کند چه بخت بسته‌اى سهم این عروس هزار داماد جرجانى شده است. خدایش مرندى را بیامرزاد که مردى بود نیک‌نفس و حقیقت‌جوى.
  8. زمستان 1382ش پنج‌شنبه‌گاهى دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى به همراه شادروانان ایرج افشار، منوچهر ستوده، همایون صنعتى‌زاده و حسین شهیدزاده به قم آمده بودند. همشهرى‌ام شهیدزاده خانه‌باغى در محله قدیمى قم نزدیک دروازه رى داشت که هرگاه به قم مى‌آمد و یا کسى از دوستانش مى‌خواست در قم اقامت کند به این سرا مى‌رفت. در همایش تاریخ‌پژوهان بود که دکتر شفیعى را دیدم. فرصت را مغتنم شمردم و نزد ایشان شتافتم و کنارشان جاى گرفتم. نشستم و درس‌ها آموختم از فروتنى و فرزانگى. وقتى مراسم تمام شد و به محوطه آمدیم شهیدزاده گفت رضوى همشهرى من است. دکتر شفیعى به نشانه تأیید سرش را تکان داد که مى‌داند. ماوقع روند تصحیح اغراض الطبیه طى سالهاى گذشته را با ایشان در میان گذاشتم. نگاهى تیز و تند خردمندانه که مختص ایشان و حاصل سالها خوانش پژوهش و تامل و تجربه متون‌کهن‌کاوى است و به قول امروزیان معنادار و ژرف به من کرده و گفتند: مواظب باش! (همین دو کلمه). گفتم مى‌دانم کتاب حدود هزار و پانصد صفحه خواهد شد. اگر در هر صفحه فقط دست‌کم یک بار لغزش داشته باشم بیش از هزار اشتباه پیش خواهد آمد که پنجاه شمارگان آن براى نوشتن نقدى کوبنده از سوى نقادان کافى است. گفت خوب است خودت مى‌دانى! این اندرز کوتاه سبب شد تا به امروز سیزده سال دیگر انتشار آن به تعویق افتد. اما از این بابت نه فقط اندوه‌زده و نومید نیستم بلکه آن را از الطاف خفیه الهى مى‌دانم که سبب شد مجبور باشم بیشتر بخوانم و بیشتر در کارهایم تأمل کنم.
  9. چند ماه بعد از این واقعه بود که شبى در رؤیاى صالحه در مکانى که احساس مى‌کردم سخت به ایوان مدائن روزگار ساسانى شباهت دارد ندایى شنیدم که منادى‌اى به من مى‌گفت نسخه‌اى کهن از اغراض الطبیه یافته شده است. صبحگاهان عازم تهران شدم تا دکتر مهدى محقق را در دفتر انتشارات مک‌گیل در ساختمان قدیم آن در چهارراه کالج ببینم. طبق معمول از کارهایم پرسید که به چه مشغولم؟ سراغ همین کتاب را نیز گرفت که باز گفتم کار انجام شده به دلم نمى‌چسبد. باز هم نکوهشم کرد که این دست و آن دست نکنم. در میانه گفتمان دوگانه‌مان افزود نسخه‌اى نویافته از کتاب در فلانجاست که شاید برایت سودمند بوده باشد. مشخصات دقیقش را نداشتند. از همانجا عازم محل موعود شدم. با دیدن نسخه که تاریخ چند سال پس از مرگ اسماعیل جرجانى داشت کمتر از یک روز خواب‌شبانه‌ام تعبیر شد. سخت مشعوف شدم. پس پیگیر نمونه‌اى از آن شدم تا به دست آورم و بار دیگر کار را از نو مقابله کنم.
  10. روزى دیگر به دیدن دکتر مهدى محقق رفته بودم. گفت آن قدر این دست و آن دست کردى که بالاخره دکتر حسن تاج‌بخش کتاب را منتشر کرد. گفتم نگران نباشید به دلایل متعددى از جمله شیوه غیر معیار تصحیح و کم‌کارى در مقابله نسخ خطى ارزش استنادى آن از میان رفته است. اینکه آیندگان درباره آن داورى خوبى نخواهند کرد. البته این نکته را بعدآ در مقدمه کتاب ادویه قلبیه که در سال 1387ش از سوى نشر نى منتشر شده بود نیز به خوانندگان یادآورى کردم.
  11. در سال 1384ش دکتر اکبر ایرانى قمى مدیر دفتر نشر میراث مکتوب پس از انتشار جلد اوّل اغراض الطبیه حسن تاج‌بخش همراه با نامه‌اى نسخه‌اى از آن را برایم فرستاد. وقتى سال بعد مجلد دوم بیرون آمد دوره دو جلدى آن را در سال 1385ش ارسال داشت. قرار بود براى نقد و بررسى کتاب نشستى در محلّ مؤسسه برگزار شود که بنده هم حاضر بوده باشم. البته مدتى بعد بود که از آقاى محمد حسین ساکت از مقربان دستگاه فرهنگى میراث مکتوب و شخص اکبر ایرانى شنیدم که دکتر تاج‌بخش شرط حضور خود را عدم حضور بنده گذاشته است که خواست ایشان نیز اجابت شده بوده است.
  12. در پاسخ به درخواست کتبى دکتر ایرانى که گاه اهداى کتابهایش را به بنده و شاید به شیوه متعارف قمى‌ها و البته غیرمستقیم شرعاً منوط به نوشتن
    یادداشتى یا نقدى مى‌کرد، بنابراین دو نقد درباره این ویراسته نوشتم. شمارى لغزش‌ها را یادآور شده بودم و بر صدر یکى از این دو مقاله حکایتى از گلستان سعدى درباره دامپزشکان را نوشته بودم که مشهور اهل ادب است. با این همه چون احساس مى‌کردم ممکن است این نقد از سر حظّ نفس و سرخوشى بوده و سلامت نفسى در کار نبوده باشد و بوى حبّ و بغض از آن به مشام برسد طى این ده ساله هرگز هیچ بخشى از آن را منتشر نکردم. چکیده‌اش اینکه از دانشجویان و پژوهشگران که با من مرتبط بودند خواستم از تکیه کامل و استناد بدان ولو با داشتن نشانى فرهنگستان علوم و دانشگاه تهران پرهیز کرده وبا احتیاط بدان نظر کنند. لغزش‌ها در سه بخش داده‌هاى مقدمه کتاب، متن تصحیح شده و خاصه تعلیقات ایشان وجود داشت. شوربختانه ایشان به شیوه برخى محققان معاصر برخى از مآخذ اصلى برداشت‌پذیرى‌شان را به دست نداده بودند. با خود گفته بودم اگر در جلسه نقد و بررسى شرکت کنم این گلایه را حضوراً از ایشان خواهم داشت. این را هم بگویم از آشنایى من با ژرفاى دانش و پژوهش و منش ایشان به سبب ارتباطى که با شادروان هوشنگ اعلم داشتم و دکتر تاج‌بخش را به خوبى مى‌شناختند به چند دهه پیش بازمى‌گردد. ایشان وقتى شکوک را مى‌شنید و به نتیجه مشترکى مى‌رسیدیم مهر تأیید بر آن مى‌نهاد.
  13. در فاصله سالهاى گذشته تأخیر انتشار اغراض الطبیه برکت‌هاى دیگرى نیز داشت. اینکه به واکاوى بیشتر در زندگى اسماعیل جرجانى و مخطوطه‌هایش بپردازم. نسخه‌هاى خطى متعددى از جمله ده نسخه خطى برون‌کشورى و درون کشورى خفى علایى و از جمله دو نسخه کهن از ترکیه و بیشترشان به لطف دکتر گلپر نصرى ـ استادیار دانشکده ادبیات دانشگاه یزدـ به دستم رسید. شاید بختى بوده باشد روزگارى مشترکآ بار دیگر ویراسته بنیادینى از آن به دست داده شود. نمونه از ترجمه عبرى ذخیره خوارزمشاهى را نیز براى یکى از کتابخانه‌هاى خطى شناسایى کردم. چکیده آنکه سرانجام دریافتم هیچیک از نسخه‌هاى خطى اغراض الطبیه که تا به امروز دیده‌ام حقیقتاً متعلق به زمانهایى همچون 651و 653 و 789 نیستند که فهرست‌نگاران کتابخانه‌ها به دست داده‌اند و حسن تاج‌بخش نیز در مقدّمه تصحیحش بدانها اشاره کرده است. این نکته‌اى بود که اثبات کرد چرا ارائه ویراسته بنیادین آن تا روزگارى دیگر که نسخه‌اى معتبر کشف شود ناممکن است. اینکه سرانجام بسیارى داده‌هاى علمى درباره زندگى و آثار جرجانى دیرازود فروریزان و نابود خواهد شد زیرا بر پایه پرده پندارواره‌هایى ذهنى است. از جمله اینکه اسماعیل جرجانى حقیقتآ هیچ ارتباطى با شهر جرجان ندارد که در نزدیکى گنبد کاووس امروزى و گرگان امروزى بوده است. در آنجا زاده نشده است. درسى در آنجا نخوانده و مدتى در آنجا نزیسته است چندانکه دکتر تاج‌بخش و بسیارى دیگران پنداشته‌اند.
  14. عطف به مورد قبل دکتر حسن تاج‌بخش ـ استاد میکروب‌شناسى دانشکده دامپزشکى دانشگاه تهران ـ در ادامه فعالیت‌هاى پیراتاریخ پزشکى‌پژوهى‌شان نسخه عکسى برگردان از ذخیره خوارزمشاهى منتشر کرد که تاریخ آن پایان سده ششم هجرى اعلام شده‌بود. شوق خریداران و دوستداران برانگیخته شد. دوستانم به داشتن نسخه‌اش افتخار مى‌کردند حتى دکتر على اشرف صادقى هم دراین باره تردید نکردند. یک نوبت وقتى در خانه‌ام میزبان ایشان و دکتر اکبر ایرانى قمى بودم وقتى شکوک مرا درباره‌اش شنیدند و خواستم در روند فرهنگ‌نویسى فرهنگ فارسى فرهنگستان بدان استناد نکنند، به ناگاه برافروخته شدند و گفتند هر چه نسخه خطى طبى که مى‌گوییم، مى‌گویى جعلى است! نمى‌توانستند به سادگى سخنم را بپذیرند زیرا خود استاد واژه‌سازى، زبانشناسى و فرهنگ‌نویسى بودند. به هر روى گر چه این نمونه کار بیرون‌آمده از زیر دست حسن‌تاج‌بخش نام دانشگاه تهران و فرهنگستان علوم و امیر کبیر را یدک مى‌کشید امّا به تعبیر پیامبر اسلام(ص) درباره زیبارویان بى‌اصالت که به سبزه مزبله تشبیه شده بوده‌اند، این کتاب با همه کاغذ و چاپ و صحافى و نشان‌هاى باشکوهش بى‌ریشه و نسب بود و از درون از صحت تاریخ‌گذارى دقت ارزش‌گذارى پوشالین. با رؤیت آن دریافتم بى‌تردید پس از سده دوازدهم هجرى کتابت شده است. البته شادروان على‌اکبر سعیدى سیرجانى در مقدمه نسخه عکسى‌برگردان ذخیره خوارزمشاهى و حدود سى و چند سال پیش از آن نوشته بودند که تاریخ نسخه نمى‌تواند از قرن ششم بوده باشد بلکه از قرن هشتم به بعد است. شوربختانه همین چاپ فاکسیمیلیه، سبب برانگیخته شدن شمارى شد تا آن را به عنوان اثر ارزشمند تلقى کرده و حتى پایه تصحیح جدیدى از کتاب قرار دهند. به باورم اگر بهینه‌ترین قواعد تصحیح و تحقیق براى آن به کار گرفته شود چون تکیه‌گاه مخطوطه آن سست است تمامى زحمات از میان خواهد رفت. این سرایى است که خشت آن کج نهاده شده و قطعآ کج مى‌رود و البته نه تا ثریا. به تعبیر ضرب‌المثل قدییم ایرانیان این خانه فاکسیمیلیه‌نام از پاى‌بست ویران است.
  15. به هر روى در روزهاى آینده بخشى از یادداشتهاى حاصل خوانش آخر خود از ویراسته حسن‌تاج‌بخش در سالهاى 1394ـ1395ش را به دست خواهم داد. صرفاً به این سبب که مصادیق دوستداران حکمت یا همان فیلاسوفیا از آن بهره گیرند. زیرا به تعبیر روانشاد کاظم برگ‌نیسى که حضورآ به من گفت مهم نیست چند نفر نوشته‌ات را مى‌خوانند مهم است چه کسى یا کسانى مى‌خوانند. آقاى جعفر همایى نیز به وقت عقد قرارداد ادویه قلبیه بوعلى سینا وقتى صحبت از تخصصى بودن متن شد به من گفت اگر به کار یک نفر همى بیاید از کارم پشیمان نیستم. این گفته سندى بود که ایشان مطمئن نبود یک نفر از میان خیل خوانندگان آثار منتشره موسسه‌شان از یک کتاب بهره‌ورى کارآمد خواهد داشت. شاید ایشان مثل همشهرى‌اش سهراب سپهرى که به یک بوته بابونه بستگى قناعت داشته به یک مخاطب جدى قانع شده باشد.
  1. یکى از شگفتیهاى روزگار اینکه عطف به سستى مخطوطات جرجانى هیچیک از بزرگان دقیق‌النظر برون کشورى از روزگار قرون‌وسطى تا رنسانس در غرب و در یک سده اخیر ایران همچون علامه قزوینى، مجتبى مینوى، محمد معین، غلامحسین یوسفى، محمدرضا شفیعى کدکنى و هوشنگ اعلم به تصحیح آثار اسماعیل جرجانی نزدیک نشده‌اند. راست آن است که به تقریب تمامى ویراسته‌هاى ذخیره خوارزمشاهى و حتى عکسى برگردانهاى آن در محاق توقف افتاده یا اگر نیفتد دیرازود در بوته نقد تند نقادان قرار خواهد گرفت. این را هم بیفزایم طبق گفتگویى که با بخش خطى کتابخانه سپهسالار تهران داشتم زودترین تاریخ نسخه تایید شده خوارزمشاهى که حاصل بررسى نسخه‌هاى آن در سطح جهان است متعلق به همین کتابخانه است که تاریخ 870ه را دارد. یاد کردم که زنده‌یاد حسن مرندى زودهنگام و حدود یک سال پس از دیدن این مقاله درگذشت. نشر دانش و مرکز نشر دانش سایه دکتر نصرالله پورجوادى از سرش کوتاه شد. اغراض دیروزین جرجانى مصداق کامل اغراض امروزین قربانى شد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید حسین رضوی برقعی

بث‌الشکوایی درباره محمد بن زکریای رازی نماد خرد ناب

بث‌الشکوایی درباره محمد بن زکریای رازی

نماد خرد ناب تاریخ تمدن ایران زمین

سالها پیش و از سر دلتنگی یادداشت زیرین را خطاب به مرحوم سیروس احمدیه فرزند شادروان دکترعبداله احمدیه (1265ـ 1338ش) از باز زنده‌سازان میراث پزشکی کهن در سده معاصر نوشتم. خوشبختانه ثمره‌اش نیک بود. به گواهی همو سبب شد تا موزه تاریخ علوم پزشکی دانشگاه تهران همایشی برای روانشاد احمدیه ترتیب دهد. بخشی از همان موزه نیز به نگهداری میراث بر جای مانده از پدرش  اختصاص یابد. خشنودم پس از بیست سال شماری آثار رازی ولو با لغزشهای بسیار در ترجمه که نیازمند بازگردانهای بنیادین جدیدی است منتشر شده است. این مقاله یادگار روزگاری است که جوان‌تر و اندکی ناپخته‌نویس‌تر بودم. با این همه در این فاصله کمابیش رازی‌پژوهی دل‌مشغولی اصلی‌ام بوده است. برایندش مقالات و کتابهایی بوده که منتشر شده یا در دست انتشار است. امیدوارم تا پایان سال 1395ش چندانکه ناشر وعده داده و البته اگر تقدیر الهی بوده باشد مجموعه‌ پنج جلدی دانشنامه مقدماتی در اصطلاحات پزشکی کهن حاصل فرآیند 1375-1395ش منتشر شود.

محمد بن زکریاى رازى از آغاز دبستان براى گوش دانش‌آموزان نام آشناست. بیشتر ایرانیان با سه ویژگىِ: اهل رى بودن، کاشف الکل بودن و پزشکى با دو شاهکارِ الحاوى فی الطب و المنصورى فی الطب او را مى‌شناسند و همین. درنگ‌پذیر اینکه آشکار نیست کدام شیر پاک خورده‌ای نظریه کاشف الکل بودنش را به ذهن دانش‌آموزان چند دهه گذشته ایران رسوخ داده است. چیزی که نه در آثارش بدان اشاره کرده و نه دانشمندان مشرق زمین در سده‌های گذشته بدان اشاره‌ای داشته‌اند. اروپاییان نیز در فهرست نام مخترعین و مکتشفین این یادکرد را به دست نداده‌اند. شاید آشامیدن و کاربرد عملی الکل تنها چیزی باشد که از این نظریه مجعول باقی مانده باشد.

پزشکى شناخته شده براى جهانیان در درازاى سده‌هاى پیشتر که بسى از دیارش و هم‌دیارانش بر او ستم رفته است. نزدیک به یک هزار و یکصد و یازده سال (1111) از مرگ این دانشمند مى‌گذرد که پیشِ گوش ما در همین رى به دنیا آمد . بالیدن جوانى‌اش در این شهر سپرى شد. بزرگ مردا رازى! نبوغى داشت که به بغداد کوچید و چه نیک دریافت بیشینه‌ی ایرانیان به دانش و پژوهش بى‌اعتنایند، چندانکه پس از او موفق هروی و ابوریحان بیرونی نیز چنین دیدگاهی را پیش کشیدند. آزمندى، ثروت‌اندوزى و قدرت‌طلبى، آرزوى بیشینه‌ی مردمانِ آن است. رازی بیش از دویست نوشتار کوچک و بزرگ در علوم گوناگون به ‌ویژه پزشکى نگاشت . یکى هم به فارسى نوشته نشد. نبوغى که مى‌دانست خاص و عام ایرانیان آنها را درست نمى‌خوانند. اکنون پس از گذر سده‌ها، هموطنانش باید شرمسار باشند که نمى‌دانند گورش کجاست؟ متن اصلی آثارش همچون المنصوری‌اش در کویت، الحاوی‌اش در حیدرآبادِ دکنِ هندوستان، المرشد  در مصر و کتاب القولنج  در سوریه چاپ مى‌شود. از ترجمه لاتینى المنصورى ژرار کرمونیایى بیش از هشتصد سال مى‌گذرد، امّا ترجمه فارسى‌اش چه؟ حتى زحمت چاپ مجموعه آثار عکسى‌گونه و ترجمه نشده‌اش در دستور کار مراکز دانشگاهى و فرهنگى یکصد سال اخیر نبوده‌است. سرى به خیابان انقلاب تهران بزنید، چند اثر از آثار او را مى‌توان در کتابفروشی ها به چشم دید؟ حتّى امروز مترجمى که بتواند المنصورى یا الحاوى را به زبان فارسى باز گرداند که ترجمه‌اى طابق النعل بالنعل منطبق با اصل و عارى از خطاهاى ترجمه‌اى باشد، یافته نمى‌شود. مگر اسماعیل جرجانى که ذخیره خوارزمشاهی‌اش را به پارسى نوشت، کتابش ویراسته بهینه و استانده‌اى شده که از رازى گلایه‌مند باشیم که اثرى به فارسى بر جاى نگذاشته است؟

شاید شعبان جعفرى باید بر خود ببالد که خوش‌شانس‌تر از رازى و بوعلى است. آرى در کمتر از یک سال، چندین گونه چاپ داشته و ناشران گوناگون بازچاپهاى فراوانش را به بازار نشر روانه کرده‌اند. براى چونان وى و هم‌ردگانش، حاضر به سرمایه‌گذارى‌اند ولى براى رازى و بزرگان تاریخ دانش ایران زمین چه؟ شاید حق دارند زیرا اگر سرمایه بگذارند با بی‌اقبالی مردم زیان خواهند کرد. گابریل گارسیامارکز هم بخت بلندى دارد. ناشران خصوصى و خوانندگان ایرانى، به قول سعدى ترجمه آثار او را چونان «ورق زرّ» مى‌برند. برایش سر و دست مى‌شکنند. تنها پس از پیروزى انقلاب اسلامى، بارها شاهد بوده‌ایم ترجمه‌ها و افست هاى بسیارى از کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال توماس آمریکایى و فیزیک هالیدى آمریکایى و شیمى عمومى مورتیمر آمریکایى از سوى ناشران دولتى و خصوصى سرمایه‌گذارى و چاپ شده و مى‌شود. همان آمریکایى که دشمن شماره یک ایران به مردم نموده مى‌شود. اگر کسى انتقاد کند که چرا چنین ستمى بر تاریخ دانش وادب گذشته روا داشته مى‌شود؟ مى‌گویند: «علم، بى‌مرز است». از ترجمه‌هاى درسنامه‌هایى پزشکى چونان فیزیولوژى پزشکى آرتور گایتون و طب داخلى سیسیل و جراحى شوارتز و اطفال نلسون که مپرس، از شمار دست و ذهن بیرون شده است. از کتابفروشانِ و ناشران دانشگاهى بپرسید، به شما خواهند گفت که چه اندازه کاغذ و مقوا براى آن صرف شده و از حدّ تقاضا فراتر رفته و هزاران تن فروش نرفته‌ آنها هم خمیر شده است. چرا؟ آشکار است. تب مستى غرب‌زدگى، سراسر وجود بزرگان و کوچکان ایرانیان را فراگرفته است. به تعبیر دکتر سیدحسین نصر شوربختانه دینداران ایران نیز از پشت عینک غربزدگی به دین می‌نگرند.

گویى فرهنگ رایج روزگار است که بر لب دشنام به دشمن دهى و در دل او را بر سر و چشم نهى. چه آسان شده که ادعا کنى، بیرونت طلاست، اما به راستى اندرون ما انصافاً مسینه است. چه حقیر شده‌ایم که افتخارمان چنین شده که دهانمان پُر از واژه‌هاى انگلیسى ـ فرانسوى باشد و زیر بغل دانشجوهایمان رفرنسهاى اوریجینال!  از رازى، نامى مانده است بر سرْدر آموزشگاهها و آزمایشگاههاى تشخیص طبّى و بیمارستانها. مانند پدرى که فرزندانش به جاى هر چیز، به سنگ گورى بر مزارش، او را یاد کرده‌اند.

مردمان سراسر گیتى، جاى جاىِ خاک و سنگ را مى‌کاوند تا شاید سند افتخار جدیدى براى پیشینه خود بیابند. ما ایرانیان، اسنادِ سرافرازیمان را به دست خویش به زیر خروارها خاک و سنگِ فراموشى و غفلت مى‌سپاریم. به راستی نمی‌خوانیم و نمی‌کاویم. در بهترین حالتش آرایه کتابخانه‌هایمان کرده‌ایم. با رازى و بوعلى و جرجانى‌ها همان مى‌کنیم که با نفتمان کردیم و بدتر از آن. دهها سال، پس از آنکه نفت را بردند تازه سر از خواب برمى‌داریم. ولى نفت سیاه خام هم، خوش اقبال‌تر بوده که پس از چندى ارزشش را دریافتند،خب لقمه اقتصادىِ چربى بوده است. امّا در گستره علم، براى بیدار شدن از خواب، هزار سال هم کم است.

ما استثنایى‌ترین ملّت جهان هستیم. ملتى که عزیزانش در وطن خوارند و در غربت نام‌بردار و بیگانگانى که ایرانیان عزیزشان مى‌دارند. در دل جاى مى‌دهند و به گوش فرمان‌بردارشانند. ایرانیان، آماده از میان برداشتن بزرگانشان هستند. دستانی را می‌بوسند که بر سرشان می کوبد و دستانی را گاز می‌گیرند که دست نوازش بر سرشان می‌کشد. شاید شبیه همان تصویر از نمای بالای کشورمان باشیم. خود را مدار عالم مى‌پندارند. چند روز پیش بود که به سیروس احمدیه پسر دکتر عبدالله احمدیه گفتم: از اینکه کسى‌به یاد پدرت نیست، اندوهگین مباش که مرگ دسته جمعى به مصداق ضرب‌المثل فارسى، عروسى است. بنیاد کردن یک آرامگاه و کنگره‌اى بزرگداشت، ویژه سپیدبخت‌ترین دانشمندان و بزرگان ایران است. اینکه آثار آنان را بخوانند و بفهمند و به کار دارند کاملا توقّع بیجایى است . ایرانى را وقت طلاتر از آن است که برای چنین کارهایی صرف کند!

تو گویى، توشیهیکو ایزوتسویى ژاپنى باید تا به یادمان بیاورد که آثار حاج ملاهادى سبزوارى هم ارزش پژوهش دارد. هانرى کربنى فرانسوى باید تا تَلَنْگُرِ سهروردى را به ما بزند. دیگر هم‌دیارش، لویى ماسینینونى باید تا در دوردستها زندگى منصور حلّاج را بکاود. رینولد نیکلسونى باید تا براى استادان ادبیات فارسى  و دانش‌آموزان و دانشجویان ادبیات ما، مثنوى معنوى را تصحیح کند که ایرانیان وقت چنین کارى را ندارند. ژول مولى آلمانی‌تبار فرانسه‌نشین باید که شاهنامه را در طى چهل سال براى طبع لطیف ایرانى تصحیح انتقادى کند تا سر کلاسهای درس معطل نمانند. در مسکو هم براى لَنگ نماندن ایرانیان چنین کردند. فریتس ولفى آلمانى یهودى آیینى باید تا سه دهه عمر بر سر نمایه‌نویسى شاهنامه در روزگار پیشارایانه‌ای بگذارد. این کار پیش از جنگ جهانى دوم به چاپ سپرده شد. امروز افتخار ما این است که از روى آن افست کرده‌ایم، چون توان حروفنگارى آن حتى با نظام رایانه‌اى ایران امروز چنان دشوار است که سوگند مى‌خورم اگر روزگاری در ایران چنین شود، شمارگان لغزشهاى چاپى‌اش از هفتاد سال پیش نسخه آلمانى بیشتر شود. فرهنگ شاهنامه علی رواقی با نقدی از سوی محمدافشین وفایی اثبات چنین ادعایی است. خیّام از همه بلندبخت‌تر که فیتز جرالدى انگلیسى پیدا شد و او را به اروپاییان و شاید به معناى عام‌تر، جهان انگلیسى‌زبان معرفى کرد وگرنه چون رازى، شاید نشانى از گورش هم نبود.

ایرانى جماعت، دوردست‌گراست و از دوست گریز. آنچه در دسترس اوست بى‌ارزش است. باید چیزى دور باشد یا از دست برود یا کسى شوکِ الکتریکىِ فرهنگى، سیاسى، اقتصادى و اجتماعى به او بدهد تا قدر گنجینه‌هایش را بداند. ریشه آن در این نکته نهفته است که پیوسته به جستجوى کثرت و انبوه حجم مى‌اندیشد. در این زیاده خواهیهاست که ذهن انباشته از خواسته‌هایى مى‌شود که براى مغز و روح فوق‌العاده سنگین و توان‌فرساست. بالطبع، آزمندیهایى این چنین، آرام و قرارى نمى‌گذارد که به علم و خِرَد بیاندیشد. از این‌رو، شیفتگانِ واقعىِ خِرَد و دانش و فضیلت در ایران، به راستى گمنام و تنگدست و آزرده‌دل مى‌زیند و مى‌میرند. در زنده بودنشان ،باید سرزنش خانواده و تمسخر و فشار جامعه را بشکیبند. اگر امکان کوچ باشد، شاید آن سوى مرزها کسى ارزشِ کارشان را دریابد. همین سرنوشت اندوه‌برانگیز است که بیشتر اوقات، علم در ایران ابزار ترقّى اقتصادى و پیمودن رتبه‌هاى اجتماعى شده است. پس از مدرک گرفتنى، بیشینه آموزه‌ها فراموش مى‌شود و دانش و پژوهش شیئى مى‌شود بى‌ارزش و دستاویز. شاید ارزشِ اقتصادىِ کمتر از قالى زیر پا داشته باشد که لااقل فرش به وجه نقد تبدیل شدنى است. کتاب براى پشتِ در خانه گذاشتن مناسب است تا نمکیها آن را ببرند. براى دکور اتاق چیز خوبى است، شاید براى پشت سر قرار گرفتن در یک برنامه تلویزیونى. به هر روى این چنین درد دلى، تنها زمانى تأثیرى دارد که واقع‌بین باشیم . نخواهیم در همایشهاى فرهنگى، بزرگان را به مدّت چند روز از زیر خاک درآوریم. بر صحنه‌اى چون مجسّمه نشان دهیم. براى چند ده سال بعد ـ که خدا مى‌داند که کِى خواهد بودـ بزرگداشت جدیدى براى آنان بگذاریم. دکتر عبدالله احمدیه که بى‌شک فرزند علمى آن بزرگان مى‌مانست فراموش خواهد شد ، مگر اینکه صاحب همّتى شود و کسى کارهاى او را به زبان عربى، انگلیسى یا یک زبان دیگر بین‌المللى ترجمه کند. شاید  ارزش کارش  به مردمان شناسانیده شود. فاعتبروا یا اولى الابصار.

http://h-razavi.blog.ir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید حسین رضوی برقعی